دشت های دور

خسته از مترو پياده شدم كشاندم خودم را تا ايستگاه اتوبوس، آمد

[نشسته ام روي اولين صندلي] 

خانوم سمت راستي ام تازه متوجه شده كه با خانوم سمت چپي من آشناست هي حرف ميزنند و هي هردويشان نمي شنوند آن يكي چه ميگويد و  هي بلندتر همان حرفهاي قبلي شان را تكرار ميكنند.

اينها مكالمه آخرشان است: 

چپي: پدرت چيكار ميكنه؟

راستي: بيمارستان بستنيه (بستريه) 

چپي (بي هيچ حرف پس و پيش) : پدر طيبه خانوم هم مرد.

سكوت...

پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۷ |  | فروغ | 
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
شمارنده

دریافت کد تاریخ شمسی

طراحی شده توسط بلک تم