دلم برای یک نفر خیلی تنگ است. پایان
قرنطینه مرا آدم رقیق تری کرده ست. وجب به وجب خانه را گشته ام و ادراکم در همین حد جزئی از اشیای دور و برم بیشتر شده است. هرروز مینشینم کنار گلهای مامان -که هرروز خبرشان را ازم میگیرد و ازشان عکس و فیلم میخواهد- به دست کشیدن روی برگهای ظریفشان و هربار که بهشان نگاه میکنم و دست روی گلبرگ هایشان میکشم اشک در چشمانم جمع میشود.. بله گفتم که خیلی رقیق شده ام.
هر کار جزئی را آنقدر طول میدهم تا آن لحظه را تا جرعه ی آخر زیسته باشم. حتی نگاه به آسکان ابری...هوای ابری عجیب است که چند روزی دیگر اذیتم نمیکند احساس میکنم چیزی حداقل آن بیرون در جریان است و همینقدر برایم کافی ست.
من هیچ وقت این موقع های سال در این خانه نبوده ام، به همین خاطر هیچ وقت درخت پرشکوفه ی همسایه روبرویی را ندیده بودم.درختی با شکوفه های سفید که الان هم دارم بهشان نگاه میکنم که چطور در باد این طرف و آن طرف میروند و چقدر فرحبخشند. درخت به گمانم درخت گیلاس است.. و آه که این سپیدی چقدر زیباست. شکوفه های گیلاس در ژاپنی ساکوراست و نماد از خودگذشتگی...امیدوارم بعدها که این روزها رو به خاطر میآورم این شکوفه های سفید در ذهنم به معنای نمادشان باشند و بدانم که در این دوران برای خودم و انچه که میخواهم همچون ساکوراها زیسته ام.
پ ن : چند نفری از شما، هنوز از خواننده های اینجایید و این چقدر مرا خوشحال میکند.
دیشب خواب دیدم پا گذاشته ام به کوچه ای که خانه به خانه با کسی دارم آنجا را گز میکنم. میرسیم به خانه ای؛ گلدانی جلوی در خانه است.خم میشوم نگاه میکنم؛ داخل گلدان بی گل ساعتی ست.برایم جالب است. کمی عقبتر میآیم، نگاه که میکنم کل نمای خانه را ساعت های دیواری بزرگ پوشانده ست. منظره قشنگی است. با اینکه به ظاهر باید ترسناک باشد. نبود، همین.
دارد باران میبارد و هوا همان هوای همیشه ابری و دلگیر شبیه به خانه ست.دلم برای تک تک خیابان های شهرم تنگ است.برای قدم زدن در جاهایی که بروم بی هیچ هدفی، بی اینکه به جایی برسم، راه بروم.
در این چندوقتی که اینجا نبودم اتفاقات عجیبی در زندگی ام افتاده که... یادتان هست ( اگر کسی باشد هنوز که اینجا را بخواند) که در قعر دره ی ناامیدی هزار بار افتادم و هزار بار خودم را تا نصفه های راه کشیدم بالا و دوباره سقوط کردم و تن بیجانم در آن تاریکی و در این سکون و سکوت اینجا نوشت و دعا کرد؟ قطعا یادتان نیست ولی من با تمام گوشت و پوست استخوانم درک کردم که چگونه از هیچِ خاکسترِ لحظه ها، ققنوسی برمیآید و هوای راکد زندگی را با تقلایش برای حیات و بلند شدن دوباره به جریان میاندازد.
دنی به آرزویش رسید و برایش آنقدرر خوشحالم که مجال گفتنش در اینجا و در نوشته و کلمه نیمگنجد.انگار کن در دل سیاهی یک مرتبه پرت شوی به یک نور عمیق و وسیع...
یادتان هست ( میدانم نیست ) که روزی انقدر خوشحال بودم که آمدم ونوشتم چقدر همه چیز مرا میترساند و در عین حال در شادی لحظه هایم انقدر غرق و مسرورم که غمهایم را مجال شکفتن نمیدهم؛ آنقدر در پارادوکسی از همه حس ها گیر افتاده ام که وقت برایم کم است و از زندگی هرروزه وقت بیشتری میخواهم تا از پسش بربیایم..آن روزها شوقم بیشتر بود برای هدفم، امروز اما زیر سایه این ناشناخته ای که همه مارا خانه نشین کرده شوقم کم زور است، و آینده ام کم نور. ولی بنا را گذاشته ام بر جنگیدن ..راستی واقعا ماییم در این قرن عجیب و سالهای پراتفاق؟ واقعا مایی که تاریخ که میخوانیم که وبا و حصبه و چه و چه در سالهای دور چه بر سر مردم اورده در آن سالها، خودمان داریم میشویم همان مردم تاریخ که خوانده ایم؟
حس آینده وقتی دیگر حتی غبار استخوانهایمان بر روی زمین نمانده باشد و شده باشیم خوراک خاکِ درختی سیصد ساله در موردمان چیست؟ دلشان برای ماهایی که در این عصر عجیب گیر افتادیم نمیسوزد؟ همان طور که ما حتی ذره ای به مردمان سالهای وبا و حصبه و طاعون فکر نکردیم و دل نسوزاندیم؟
تیر ۱۴۰۲
اردیبهشت ۱۴۰۲
فروردین ۱۴۰۲
اسفند ۱۴۰۱
بهمن ۱۴۰۱
دی ۱۴۰۱
شهریور ۱۴۰۱
مرداد ۱۴۰۱
تیر ۱۴۰۱
خرداد ۱۴۰۱
اردیبهشت ۱۴۰۱
فروردین ۱۴۰۱
اسفند ۱۴۰۰
بهمن ۱۴۰۰
دی ۱۴۰۰
آذر ۱۴۰۰
مرداد ۱۴۰۰
بهمن ۱۳۹۹
دی ۱۳۹۹
آذر ۱۳۹۹
مهر ۱۳۹۹
شهریور ۱۳۹۹
مرداد ۱۳۹۹
تیر ۱۳۹۹
اردیبهشت ۱۳۹۹
فروردین ۱۳۹۹
دی ۱۳۹۸
آذر ۱۳۹۸
آبان ۱۳۹۸
مهر ۱۳۹۸
شهریور ۱۳۹۸
مرداد ۱۳۹۸
تیر ۱۳۹۸
خرداد ۱۳۹۸
اسفند ۱۳۹۷
آرشيو